تبلیغات
نیاز


نیاز


.: محل تبلیغات شما :.

با بیش از هزاران بازدید كننده در روز

 

.
طراحی قالب : محمد تمسكنی

www.paras2.co.sr

 
دوستت داره یا دوستش داری...؟

حرف دل... ,

چند وقت پیش یکی از دوستان برام آف جالبی گذاشته بود...برام نوشته بود که کدوم رو ترجیه میدی ؟ کسی رو که دوست داری یا کسی که دوستت داره ؟

خیلی بهش فکر کردم...

اول خواستم بگم کسی رو که دوستم داره ...اما دیدم کسی رو که فقط اون دوستم داره و بخاطر من حاظر بمونه و از پیشم نره خوب اگه من دوستش نداشته باشم چی ؟ دیدم اون موقع من ولش می کنم و دلشو می شکونم...

پس خواستم بگم کسی رو که دوستش دارم...اما دیدم کسی رو هم که فقط من دوستش دارم و حاظرم به پاش بمونم و بخاطرش هر کاری بکنم...ممکنه اون منو دوست نداشته باشه و در اینصورت بعد از ۱مدت می ره و دلمو می شکونه...

بعدش که خوب فکر کردم دیدم واقاْ هیچ کدوم به درد نمی خورن...نه کسی که فقط منو دوست داره و نه کسی که فقط من دوستش دارم...چون هر دوتاش به بن بست می رسه و آخرش دل شکستنه...

واقعاْ کار خدا رو ببین.. می گن در و تخته رو خوب جور می کنه...یعنی هیچ وقت عشق یک طرفه به جایی نمی رسه...

پس منم براش نوشتم کسی رو ترجیه می دم که دوستش دارم و دوستم داره...چون اون موقع نه دلشو می شکنم نه دلمو می شکنه...

نوشته شده توسط علی در دوشنبه 21 خرداد 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

عمومی ,

یک شب خوب تو اسمون یک ستاره ی چشمک زنون خندید و گفت: "کنارتم تا اخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود ارومو نازو مهربون ... ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ... اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون !! ماهه اومد ستاررو دزدید و برد نا مهربون ... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ... !!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به اسمون...

نوشته شده توسط علی در شنبه 12 خرداد 1386 و ساعت 06:06 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
امید...

حرف دل... ,

بعضی وقتا که آدم با خودش فکر می کنه...می بینه امید و نا امیدفقط توی یک نای ناقابل تفاوت دارن...واقعاْ هم همینطوره...یعنی آدم وقتی کاملا نا امیده و هیچ امیدی نداره و هیچ راهی نداره...یک آن چنان امیدی میاد سراغش که همه چیز یادش می ره...همچین که خودشم باورش نمی شه...بی خودی نیست که می گن در نا امیدی بسی امید است...واقعاْ هم همینطوره...چون در اوج نا امیدی و زمانی که فکر می کنیم هیچ کس به فکرمون نیست...۱نفر اون بالا نشسته که بد جوری هوامونو داره و حواسش بهمونه...فقط باید ۱ذره بهش اعتماد کنیم و حتی توی اوج نا امیدی اونقدر قدرت داشته باشیم که بگیم...شکرت... 

نوشته شده توسط علی در جمعه 11 خرداد 1386 و ساعت 12:06 ب.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
غرور...

حرف دل... ,

بعشی وقتا اتفاقات خیلی عجیبی میفته...انگار موقعیت ۱چیزی که پیش میاد آدم می خوادش...اما خودشم نمی فهمه چرا نمی ره سمتش...وای میسه و نیگا میکنه...بعد که از دستش می ده هی حسرتشو می خوره...

این موضوع بیشتر راجع به ارتباط آدما صدق می کنه...مثلا ادم ۱نفرو می خواد . اما اون طرف هرچی تلاش می کنه که بهش برسی این تویی که قبول نمی کنی...بعدم که طرف رو از دست میدی می شینی غصه می خوری که چرا از دستش دادی...در حالی که می تونستی الان باهاش شاد باشی...من ۱ اسم بیشتر براش نمی زارم...غرور...

از این غرو لعنتی خیلی بدم میاد...باعث میشه آدما به هم نرسن...بد چیزیه.ادمو داغون می کنه...آخه چقدر بگیم...بابا غرورتو بخاطر کسی که دوست داری از دست بده...نه کسی رو که دوست داری بخاطر غرورت...اما کو گوش شنوا . این غرور اونقدر ارزش داره که بعضیا بخاطرش از همه چیزشون می گذرن...

اما بعضیا هم هستن که غرورشون رو می شکونن...بخاطر کسی که دوستش دارن . به نظز من این شکستن غرور خیلی زیباست ...چون آدم داره با ارزشترین چیزشو بخاطر کسی که دوست داره از دست می ده...آدم وقتی ۱ نفرو خیلی دوست داره . همه چیزشو براش می ده حتی غرورشو...پس اگه کسی غرورشو جلوتون شکست  بدونید خیلی دوستتون داره...

خیلی بی انصافیه به کسی که غرورشو بخاطر عشقش می ده بگیم ضعیف...به نظر من خیلیم قویه...چون اونقدر قدرت داشته که بتونه غرورشو بشکونه...اونم نه به خاطر هر کس...بخاطر عشقش...

اما این عادت ماست تا ۱چیزی رو داریم قدرش رو نمی دونیم...اما تا از دستش دادیم می گیم حیف شد و حسرتشو می خوریم...

بزرگی میگفت : ما فراموش می کنیم...اما خدا فراموش نمی کنه که داشته های امروزمون همه آرزوهای دیروزمونه...

نوشته شده توسط علی در سه شنبه 8 خرداد 1386 و ساعت 03:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
پیله های شیشه ای...

عاشقانه ,

باید غم چشماتو تقسیم کنی با من...

آغوشتو مثل پل ترسیم کنی تا من...

پروانه احساسم از قلب تو رد می شه...

می چکه بجای اشک...

پیله هایی از شیشه...

یه بهار بی تکرار پیشونیتو بوسیده...

من عطرتو می فهمم از پیکر ارکیده...

دستاتو به من نسپار...

چون مال خودم می شه...

باید واسه پس دادن...

قطعم کنی از ریشه...

پیچک وجود تو...

دور قفس روحم...

من بی تو یک تصویر...

خشکیده بی روحم...

هی منتظر ابرم...

میبینی از اون بالا...

تب کرده نگاه من...بارون شو همین حالا...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه 6 خرداد 1386 و ساعت 03:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
بازم دلم گرفته...

حرف دل... ,

خیلی دلم گرفته...اینقدر از این حال بدم میاد که نگو . اما نمی دونم چرا همیشه بامنه. انگار خیلی دوستم داره . اما نمی دونه عشقش ۱طرفه است . آخه من هیچ علاقه ای بهش ندارم . اصلا نمی زاره زندگیمو بکنم.نمی زاره راحت باشم...آخه من نمی خوام همیشه بغض داشته باشم . نمی خوام دلم گرفته باشه . می خوام مثله بقیه باشم . می خوام شاد باشم. می خوام فکرم آزاد باشه .

کاش می شد دلمو بکنم بندازم دور . آخه این دل بجز درد سر و افسردگی چی واسم داشته ؟اما بازم دست بردار نیست.انگار از اذیت کردن من لذت می بره...

کسی فیلم ذهن پاک رو دیده ؟ کاش تو واقعیت هم همینطور بود . یعنی آدم هر کس رو که می خواست با ۱ دستگاه از توی ذهنش پاک می کرد و انگار که اصلا وجود نداشته...اخه من نمی فهمم منی که اینقدر فراموش کارم و همیشه خیلی چیزای مهم رو فراموش می کنم . حالا چی شده که حافظم اینقدر خوب کار میکنه و کوچکترین اتفاقات رو هم به یاد می آره ؟انگار حتی اونم می خواد اذیتم کنه...

خسته شدم...خسته...از همه چیز خسته شدم...از این فکرا . از این حال و روز. از این بغزا . از این گریه های شبونه...

دلم می خواد برم توی ۱ دشت بزرگ و با تمام وجودم فریاد بزنم آخه چرا......؟

چرا من...؟

اینقدر داد بزنم که خالی بشم و دیگه هیچ وقت نزارم نه بیاد تو فکرم نه توی خوابم...اینقدر داد بزنم که همه خاطراتش رو بندارم بیرون...اونقدر داد بزنم که دیگه اسمش باعث نشه همه تنم بلرزه...اونقدر داد بزنم تا...نمی دونم . کاش واقعا با داد زدن بتونم...

ای خدا...

نوشته شده توسط علی در شنبه 29 اردیبهشت 1386 و ساعت 11:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
غرور...

عاشقانه ,

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده توسط علی در جمعه 28 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

عمومی ,

واییییی ...

خیلی می بخشید. به علت مشکلاتی که بود مدتی نتونستم آپ کنم . اما از این به بعد طبق روال همیشه آپ می کنم...Smiley

همتونو دوست دارم....

نوشته شده توسط علی در سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
رفت...

عاشقانه ,

سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتی ... رفت... ساکت می شوم، می خندم، ولی خنده ام تلخ می شود. استاد داد می زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من می گویم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شادیم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...کارم از گریه گذشته است به آن می خندم ...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه 12 فروردین 1386 و ساعت 12:04 ب.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-
مداد سفید...

عاشقانه ,

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 24 اسفند 1385 و ساعت 11:03 ق.ظ

  [لینك مطلب]  |  نظرات » ()

ویرایش شده در تاریخ - و ساعت-

كلیه حقوق این وبلاگ محفوظ می باشد.

 هر گونه كپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذكر منبع مانعی ندارد.


طراح قالب : محمد تمسكنی